گرگ بیابان

1- مطمئن بودم که اگر کسی فقط و فقط با لحظات حال زندگی کند و با علاقمندی کامل به هر گلی که در سر راهش است نگاه کند و هر درخششی را که بر روی هر لحظه گذرا می رقصد گرامی دارد، آنوقت است که زندگی در برابرش خلع سلاح شود.

2- او از آدمهای دیگر بیشتر تفکر کرده بود و در مسائل عقلانی یک نوع واقع بینی همراه با متانت و یک نوع اطمینان خاص به فکر و دانش داشت، آنچنان اطمینانی که مردان واقعا خردمند دارند، خردمندانی که هدفشان خدمت است، آنهایی که هیچ وقت آرزوی درخشیدن ندارند، آنهایی که دیگران را با سخن تحقیر نمی کنند و یا آنهایی که همیشه خود را محق نمی دانند.

3- در مورد دیگران و دنیای دور و برش با تلاش و جدی قهرمانانه می کوشید و از عشق ورزی و عدالت و کمک فروگذار نمی کرد. زیرا عشق به همنوع آنچنان در وجودش دیشه کرده بود که نفرت از خویشتن، و بدینگونه با توجه به اینکه نفرت از خویشتن هم در اصل چیزی جز همان عشق به خویشتن نیست، تمام زندگی اش سرمشقی بود از آنکه عشق به همنوع بدون عشق به خویشتن امکان ندارد، و حاصل کار نیز پروبال بخشیدن به همان تنهایی و نومیدی بی رحم بود.

4- من اگر سرم برود به زندگی بورژوازی نمی خندم. انسان باید از رنج کشیدن به خویش ببالد، همه رنج ها یاد آور مرتبت والای ما است.نیچه

5- بیماری روحی هالر بیماری غریب و غیر معمول یک فرد نیست، بلکه بیماری خود زمانه است بیماری عصبی همان نسلی است که هالر به آن تعلق دارد. انگار که این بیماری نه فقط ضعفا و نالایقیق را هدف حمله خویش قرار می دهد بلکه نیرو مند ترین افراد از نظر روحیه، و مستعد ترین افراد از نظر استعداد نیز سرسوزنی از آن در امان نیستند.

6- وحشت های قرون وسطی اصلا وجود خارجی نداشته اند. آدمی هم که متعلق به آن دوره باشد از تمامی شیوه های زندگی امروزی ما بیزار خواهد بود و آن را چیزی به مراتب وحشتناک تر از وحشتناک و بربرانه تر از خود بربریت خواهد دید. هر عصری ، هر فرهنگی، هر رسم  سنتی اختصاصات خاص خود، ضعف های خود و قدرت و زیبایی خود را دارد. رنج های معینی را به مثابه امور بدیهی قبول میکند و با شرارت های خاصی صبورانه شکیبایی به خرج میدهد. فقط زمانی که دو عصر، دو فرهنگ و دو مذهب با هم تلاقی کنند زندگی بشر به رنج و جهنم واقعی بدل خواد شد.

7- پس از دو سه مضراب پیانو ناگهان دری به دنیای دیگری به رویم گشوده شد، با سرعت به آسمان ها بال گشودم و خدا را سرگرم کار دیدم، رنجی مقدس کشیدم، همه مقاومتم را از دست دادم و دیگر از هیچ چیز و هیچ کس نترسیدم. همه چیز را پذیرفتم. به همه چیز دل دادم. گاهی اوقات به وضوح میدیدم که چگونه در سراسر زندگی من راهی زرین و خدایی می کشید.

/ 0 نظر / 5 بازدید