کلیم کاشانی شاعر قرن یازدهم

پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت

ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت

وضع زمانه قابل دیدن دوباره نیست

رو پس نکرد هر که از این خاکدان گذشت

از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار

یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت

در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت

صد بار از کنار من این کاروان گذشت

طبعی به هم رسان که بسازی به عالمی

یا همّتی که از سر عالم توان گذشت

در کیش ما تجرّد عنقا تمام نیست

در قید نام ماند اگر از نشان گذشت

مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود

کان سر که خاکِ راه شد، از آسمان گذشت

بی دیده راه اگر نتوان رفت، پس چرا

چشم از جهان چو بستی از او می توان گذشت؟

بدنامی حیات، دو روزی نبود بیش

گویم کلیم با تو که آن هم چسان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

/ 0 نظر / 13 بازدید